الشيخ المفيد ( مترجم : ساعدى خراسانى )

24

الإرشاد ( فارسي )

قاتلان راه فرار ميجسته به طرف درهاى مسجد توجه كردند و مردم هم براى دستگيرى آنان هجوم آوردند . ( 1 ) شبيب را مردى دستگير كرده او را به زمين انداخت بر سينه‌اش نشست شمشير را از دست او گرفته خواست كارش را تمام كند ديد مردم به طرف او روآورده‌اند ترسيد به حرف او توجهى نكنند و ضمنا خود او آسيب ببيند به همين ملاحظه از روى سينه او برخاست و ويرا رها كرد و شمشير را از دست افكند و شبيب با ترس و خوف وارد منزل شده پسر عمويش او را ديد كه دارد حرير را از سينه خود باز مىكند پرسيد چه ميكنى شايد تو على را كشتهء خواست بگويد نه گفت آرى پسر عمويش كه از كار ناشايست او اطلاع يافت شمشيرى برداشت و او را بقتل آورد و پسر مرادى هم كه ميخواست فرار كند مردى از مردم همدان به او رسيده قطيفهء بر روى او انداخته و او را به زمين افكنده شمشير را از دستش گرفته دستگيرش كرده حضور امير المؤمنين آورد ليكن همكار سومى فرار كرده و خود را در ميان مردم پنهان نمود . چون ابن ملجم را حضور اقدس على ع آوردند نگاهى به او كرده فرمود النفس بالنفس يعنى اگر من از دنيا رحلت كردم او را بكشيد چنانچه مرا كشته و اگر زنده ماندم خودم در بارهء او فكرى خواهم كرد . پسر مرادى گفت چه خيال ميكنى اين شمشير را بهزار درهم خريده و با هزار درهم زهر ، آلوده كرده‌ام ، اگر كارگر نيايد خدا او را دور گرداند و از بها بيندازد . ( 2 ) ام كلثوم كه از قتل پدر بزرگوارش اطلاع يافت به پسر مرادى گفت اى دشمن خدا امير المؤمنين را كشتى گفت نه بلكه پدر ترا كشتم .